تبلیغات
بووژان - ناسیونالیسم / خدیجه حسن پور
پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390

ناسیونالیسم / خدیجه حسن پور

   نوشته شده توسط: زیر نظر شورای سردبیری "بوژان"    نوع مطلب :اجتماعی ،

ناسیونالیسم

ناسیونالیسم(Natiolism) یا ملی گرایی یک حالت روحی  است و گمان می رود که وفاداری فردی فوق العاده موجود در آن ناشی از وجود دولت ملی می باشد. گرجه وابستگی به سرزمین بومی، سنن آبا و اجدادی و مقامات متشکل محلی در سرتاسر تاریخ به چشم می خورد، معهذا تنها در پایان قرن هیجدهم بود که ناسیونالیسم به صورت احساسی عموماً شناخته شده در آمد که به زندگی عمومی و فردی شکل می بخشید و به عنوان یکی از عوامل بزرگ (اگر نه بزرگترین) و منحصربه فرد،تعیین کننده ی تاریخ شناخته شد. ناسیونالیسم جنبشی نو، برجسته و پویاست. می توان انقلاب های آمریکا و فرانسه را شروع نیرومندی برای بسط و توسعه ی ناسیونالیسم دانست که در طی دو قرن نوزدهم و بیستم در همه جا به صورت قدرت فائقه درآمد و به سبب بسط این قدرت بود که قرن نوزدهم در اروپا «قرن ناسیونالیسم» نامیده شد و سده ی بیستم شاهد قیام و جنبش های ملی در آسیا و آفریقا بود.

ناسیونالیسم دلالت دارد بر انطباق کشور یا ملت با مردم یا حداقل اشتیاق و علاقه به تعیین حدود کشور بر طبق گروه قوی آن. فقط در عصر ناسیونالیسم بود که این موضوع از نظر عمومی روشن شد که هر ملیتی باید کشوری را تشکیل بدهد کشور خود را- و کشور باید دربرگیرنده و شامل کل ملیت باشد.

به طور کلی ناسیونالیسم چه کهن و چه نوین در اصل واژه ای با ویژگی های متعدد است. این واژه دربرگیرنده ی کلیه ی مواردی است که گروهی از مردم بر حقوق خود به مثابه یک گروه مستقل، در برابر گروه مستقل دیگری تأکید ورزند. بنابراین ناسونالیسم می تواند در امپریالیسم، نژادپرستی، جدایی طلبی، فدرالیسم و یا هر سیستم دیگری که تحت سیطره ی آن، قدرت از مرکز به برخی از دوایر خودمختار صادر می شود، پا به عرصه ی وجود گذارد.

ملت(Nation) پدیده ای تاریخی- سیاسی است که در مرحله ای از تاریخ پیدایش انسان، به تدریج و با انگیزه ای بیشتر سیاسی بوده اند، سازمان یافته است. ملت به مفهومی که اکنون با آن آشنا هستیم، واقعیت تازه ای است که در گذشته های دور وجود نداشته است. همگام با رشد بورژوازی بازرگان-صنعتی اروپایی جان می گیرد و در این زمان بوده است که عناصر پدیدآورنده ی آن روشن تر و دقیق تر بیان می شوند.پیش از این تاریخ  ،تا آغاز سده ی هفدهم،گروه های انسانی به واحد های بسیار بزرگی تقسیم می شدند که پایه ی آن تقسیمات «دین» بوده است؛ دین های بزرگی چون اسلام، مسیحیت و بودایی که عامل پیوند دهنده ی فکری، معنوی و وسیله همبستگی گروه های بزرگ انسانی بوده اند.

پس از چنگ های صلیبی(قرن11 تا13 میلادی) رنسانس و رفوردم (قرن 15 میلادی) رخ نمود که در پی آن پایه های کلیسای کاتولیک سست شد و امپراتوری مسیحی از هم پاشید. در حوزه ی اقتصادی نیز فئودالیسم که حامی اصلی کلیسای آن دوران بود. جای خود را به سرمایه داری تاجر پیشه داد و به تدریج و البته گام به گام، اروپا به سمت عصر جدید گام برداشت. پس از انقلاب کبیر فرانسه(1789م) واژه «ملت» تعریف شد و قانون اساسی پا به عرصه ی کنترل جامعه یانسانی گذاشت و «اعلامیه حقوق بشر و شهروند» صادر گردید. در این زمان معنای «مردم» و ملت با یکدیگر تفاوت یافت.

اکنون استعمال واژه ی ملت مفهموم «دولت ملی» را برمی تابد که دولت ملت بدون «حاکمیت ملی» بی معنی است. ملت، حاکم و مالک «کشور» است و عدم وجود یکی از ارکان ملت یا کشور به معنای نبود دیگری است.در ادبیات سیاسی ملت به جامعه ی انسانی که در قلمرو معینی (کشور) با حاکمیت سیاسی واقعی (دولت) می زید گفته می شود.

در درازای تاریخ انگیزه های فراوانی در پیدایی ملت دست اندرکار بوده است. نظریه پردازان عناصر تشکیل دهنده ی ملت را در عناصر مختلفی چون وجود یک سازمان سیاسی واحد، فرهنگ و زبان مشترک یا پیشینه ی تاریخی مشترک جستجو کرده اند. سنت فکری فرانسه سرچشمه ی یکی از برداشت های اصلی درباره ی عوامل اصلی تشکیل دهنده ی ملت است که بر حسب ویژگی اصلی ملت نه وحدت فرهنگی یا زبانی یا قومی، بلکه وحدت در سازمان سیاسی است.

به دیگر سخن تکوین ملت نیازمند تکوین دولت است و مفهوم دولت و سازمان سیاسی از نظر منطقی و از نظر تاریخی بر ملت تقدم دارد. از این رو مجموعه کسانی که در درون نظم سیاسی والاتر از قوم و قبیله زندگی می کنند، یک ملت اند. در نتیجه ی پیدایش چنین نظمی، مصلحت مشترکی بین آنها پدید می آید و احساس وظیفه و وفاداری مشترکی نسبت به آن نظم شکل می گیرد. تجربه قرن بیستم و پیدایش دولت های ملی پس از استعمار نیز مؤید این برداشت است.

برداشت دیگر برداشتی فرهنگی است. برخی نویسندگان آلمانی مثل نوفالیس و فیخته عوامل فرهنگی را عامل اصلی تشکیل دهنده ی ملت دانستند. به نظر آنها بشریت به حکم طبیعت میان ملت ها تقسیم شده اسا و نه به حکم وجود دولت ها. در این برداشت ویژگی اصلی هویت ملی «زبان» است که در برگیرنده ی سنت ها، نمادها، افسانه و تاریخ و فرهنگ مشترک هر قوم است. به عبارت دیگر هویت ملی در این برداشت، طبیعی، ذاتی و مستمر است. البته در اینجا گویی ملت با «قوم» خلط شده است، چرا که ممکن است در درون دولت واحدی چندین ملت وجود داشته باشد.

برداشت آخر برداشتی جامع تر است که از حدود و نظریه ی سیاسی فوق فراتر می رود و در عین حال ویژگی آن دو را نیز حفظ می کند. بر طبق برداشت سوم ویژگی ملت را نباید در هویت قومی یا فرهنگی جست؛ هرچند برای تکوین هویت قومی ویژگی های فرهنگی لازم است، لیکن هویت ملی فراتر از هویت قومی فرهنگی است و وجود چندین قومیت در درون یک ملت نباید مانع تشکیل هویت ملی شود.

این برداشت های متفاوت، به جز برداشت سوم، توسط گروه های مختلف ایرانی به نحو قابل توجیه و فراخور حال استفاده شده است. در حالی که دولت مرکزی برداشت فرانسوی از ملت داشت، احزاب زبانی قومی مرزنشین از برداشت آلمانی بهره می جستند.

ناسیونالیسم کرد در ابعاد فرهنگی و سیاسی خود پدیده ای است متعلق به کردهای عثمانی که در دهه های پایانی سده ی نوزدهم پدید آمد و فرایند طبیعی جدایی کردها از ترک ها در عرصه های نژادی، زبانی، فرهنگی و اجتماعی، واکنشی در برابر تقسیمات خشن «باب عالی» نسبت به مردم کرد و مرکزیت گرایی فراگیر آن به شمار می رفت. سده ی نوزدهم شاهد شورش های مدام کردهای عثمانی بود در حالی که در همان زمان کردستان ایران در آرامش کامل به سر می برد و کردهای ایران به رغم جدایی در مذهب، به نظام قاجار وفادار بودند. دلایل این تفاوت رفتار چه می تواند باشد؟ مطمئناً جامعه ی کرد ایران و دولت و جامعه ی ایران ویژگی ها و خصایصی داشتند که با تکیه بر آنها روابط و پیوندهای سالم و مطمئنی به وجود می آمد و این چیزی بود که دولت و جامعه ترک فاقد آن بودند. در مورد کردستان ایران باید یک اصل مسلم را پذیرفت و آن اینکه این سرزمین بافتی یکپارچه نداشت و از دو بخش نسبتاً متمایز از هم تشکیل می شد: نواحی کردنشین آذربایجان یا کردستان شمالی و ولایت رادلان (ولایت کردستان) یا کردستان جنوبی و این نکته ای است که مورخان غربی کاملاً به آن بی توجه بوده اند. کردستان شمالی از دیرباز مرکز عشایر و کردستان جنوبی جایگاه شهرنشینان و کشاورزان اسکان یافته ی  کرد به شمار می رفت و همین تفاوت شیوه ی معیشت وجه تمایز در رفتار سیاسی و اجتماعی و جهت گیری های فرهنگی اهالی آن دو منطقه را شکل داده بود. وجود تضاد میان کردها و سایر مردمان کردستان شمالی در همه ی زمینه ها از جمله زبان، مذهب، شیوه ی معیشت، فرهنگ و جهان ذهنی، و تا اندازه ای به بهره گی کردها از مشارکت در قدرت موجب شده بود که همیشه نوعی عایق و مانع جامعه ی کردهای شمالی را از دولت ایران جدا سازد و تحریکات و بهره بردای دولت عثمانی هم این فاصله را بیشتر می کرد. اما در مقابل، ولایت کردستان یا کردستان جنوبی به خاطر حضور عنصر بومی در اداره ی منطقه یا به دیگر سخن به علت مشارکت عنصر بومی در قدرت، همجواری اهالی این ناحیه با کردهای شیعه مذهب که به مراتب تعصبات مذهبیشان کمتر از شیعیان آذری بود، وجود پیوندهای فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی میان این منطقه با بقیه ی بخش های ایران،کردهای جنوبی را به دولت، جامعه و فرهنگ ایرانی نزدیک کرده بود.

اما نواحی کردنشین ایران به رغم بافت ناهمگون خود در مجموع تا به قدرت رسیدن رضاخان هم چنان به ناسیونالیسم ایرانی وفادار ماند. ولی از دوره ی پهلوی به بعد پیدایش پدیده ای به نام سیستم ملت، بخش کردنشین آذربایجان را رفته رفته به بستر خاستگاه ناسیونالیسم کرد در ایران تبدیل کرد و البته این مهم با یاری فکری و سیاسی احزاب کرد همسایه به انجام رسید. ملی گرایی کردی زایده ی جدایی کامل زبان و سرنوشت تاریخی و فرهنگ کردی با ترکها و عرب هاست و از نظر زمانی واکنشی به پیدایش ناسیونالیسم ترک و تورانیگری ترکهای جوان به شمار می رود.

باید خاطر نشان کرد که مسأله اقلیت های قومی و مذهبی و حقوق آنها به شکل کنونی از جمله مسأله هایی است که غربیان برای نخستین بار مطرح ساختند و البته پیدایش و طرح آن به پدیده ی ناسیونالیسم یا ملت گرایی باز می گردد و آن هم به نوبه ی خود در غرب روی داد. این پدیده ی نوین صرف نظر از نقشی که در تضعیف مسیحیت و پیشرفت و آزادی ملت های اروپایی داشته است، غالباً از سوی اروپاییان، همچون حربه ای برای ناتوان ساختن کشورهای شرقی به کار رفته است و معمولاً قدرت های غربی با پیش کشیدن حقوق اقلیت ها و به اصطلاح لزوم حفظ منابع آنها، آسیب های جدی به کشورهای شرقی وارد ساخته اند و به بیان دیگر این مسأله به نقطه ضعف ای این کشورها بدل شده است. نمونه کرد در این میان نمونه ی زنده و بارزی است که در بالا از آن سخن به میان آمد.

«منم که شاه کشورم نه سلطان عثمانی اگر او از من مقتدرتر است در عوض من از او شریف ترم».

این سخنی سخنی است که نجیب زاده ای کرد در سده ی هفدههم به فرستاده ی پادشاه فرانسه اظهار کرده و در حقیقت جوهر و چکیده ی عالم ذهن و فرازجویهای اشرافِ کردِ محصول فئودالیسم آسیای متمدن است.

بینوایان و بیگانگان و نابینایان و ناتوانان هرچندگاه در فواصل معین گروه گروه در حیاط حلقه «در گوله» واقع در نزدیک جزیره گروهی آمدند و وی با دست و دلبازی به هر یک به اندازه ی نیازش می بخشید و در یک روز معادل 125 دلار بذل می کرد، که آن زمان مبلغی معتنابه بود.او مددی دیندار و دین باور بود و به قواعد و اصول دین به دقت عمل می کرد و بنا به گفته ی مبلغان مذهبی آمریکایی که از وی دیدار کرده اند نمازش را در ساعات مقرر می خواند وهمانطور که وی خود به یکی از آنان گفته بود « مردی درست پیمان » بود.

بدر خان بیگ که از اعقاب یکی از قدرتمندترین خاندان های کردستان است و در 1821 میلادی امیر بوتان بوده در کشمکش های فئودالی بین امیران کشور و سلطان کسی است که بعد قومیت را به این کشمکش ها افزود و به عنوان پدر ناسیونالیسم کرد در تاریخ جای گرفت.

پس از بدرخان ها، اعقاب و امرای سوران و بابان و اخلاف شیخ عبیدالله عبدالقادر و طه شمدینان و دو ژنرال کردتبار به نام های شریف پاشا و لطفی پاشا و چند تن دیگر از اعیان و بزرگان دیاربکر هسته ی رهبران ناسیونالیست کرد را تشکیل می دهند.

منابع:

1- جنبش ملی کورد/کریس کوچرا/ابراهیم یونسی/انتشارات نوای دانش/چاپ اول1373

2- مکتبهاواحزاب سیاسی/فرشید اقبال/نشراقبال/دوم1364

3- ناسیونالیسم قرن بیستم/گلن جی بارکلی/یونس شکرخواه/نشرسبید/اول1369

4- جمهوری کردستان/حمیدرضافیروزی/نشرنوای دانش/دوم1388

5- شورش کردهای ترکیه وتاثیرآن بر روابط خارجی ایران/کاوه بیات/نشرتاریخ ایران/اول1374

6آخرین مستعمره/بیوارالیما/نشرپژوهنده/اول1378


برچسب ها: ناسیونالیسم ، خدیجه حسن پور ،