تبلیغات
بووژان - یک داستان: فراری…/ فرهاد پیربال
شنبه 24 اردیبهشت 1390

یک داستان: فراری…/ فرهاد پیربال

   نوشته شده توسط: زیر نظر شورای سردبیری "بوژان"    نوع مطلب :ادبی ،

فراری

وقتی در قهوه خانه به صندلی تکیه دادم و خواستم کمی خستگی در کنم یهو حس کردم پای راستم را در پادگان جا گذاشته ام در طول زندگیم هیچوقت پایم را هیج جا نگذاشته ام. برای اولین بار بود که همچین چیزی برایم پیش می آمد. وقتی پا شدم بروم، قهوه چی که عرب سیاه سوخته جنوبی بود روبه روی در قهوه خانه با تعجب پرسید:

ــ ها داری می روی؟

ــ گفتم: می بینی که!         ــ گفت: چی رو؟       ــ گفنم پای راستم رو توی پادگان جا گذاشته ام

با خنده گفت: چند ساله که سربازی؟        ــ گفتم همش  ماهه       ــ گفت حق داری هنوز عادت نکردی!

با تنها پایی که داشتم لنگ لنگان راه افتادم. به پادگان که رسیدم، بعد از مدتی که دم در اتاق افسرمان انتظار کشیدم، اجازه دادنن بروم تو.

در حالی که نفس نفس مس زدم به افسرمان سلام نظامی دادم و گفتم: ببخشید قربان پای راستم را توی میدان مشق جا گذاشته ایم!

افسر عصبانی شد و سرم داد کشید، برای اینجور چیزها پیش من نیا، برو پیش سرگروهبان.

رفتم پیش فرمانده گروهان و همان حرف ها را زدم و او هم مثل افسر تکرار کرد: برو پیش معاون گروهبان.

معاون گروهان که ــــــــــــ مجنون ــــــ جراحی بود  و او را معاون مجنون صدا می کردند کلی آداب دان بود. مرا به اسلحه خانه ی مخوف بردند که پر از دست وپا و اسباب صورت و ران و انگشت و دست آدم بود. گفت: برگرد!

سراسر اسلحه خانه را گشتم اما پای گمشده ام را پیدا نکردم، داشتم دق می کردم.

گفتم: چه کار کنم؟     ـ گفت: اگه اینطوره شاید تو میدان مشق گمش کردی.      ـ گفت: اما همین غروب قبل از مشق کردن باهام بود.

با فریاد تکرار کرد: نع، تو پادگان گمش نکردی.       ـ چرا.     ـ دروغ میگی یه جای دیگه گمش کردی.

اسلحه خانه را --- کرد و گفت: فعلا امشب برگرد خانه، صبح دنبالش می‌گردیم.

فردا شد و پس فردا و پسین فردا اما پیداش نکردم. این جور بود که نه روز تمام بدون پای راشتم می‌رفنم میدان مشق و برمی‌گشتم، دوست نداشتم پای آدم دیگری را به خودم ببندم، روز دهم گفتند: حمله‌ی تازه‌ای در جبهه‌ی شمال عراق به سوی دشمن در دستور کار است، شما هم به جنگ اعزام خواهید شد.

گفتم من نمی‌توانم چون پای راستم ندارم.    ـ گفتند: اشکال نداره! یه پا بهت می‌دیم.

نایب گروهبان مجنون دوبار مرا به اسلحه‌خانه مخوف برد، از میان انبوهی دست‌وپا و سینه و ران آدمیزاد پایی را بیرون کشید و دستم داد و گفت: بگیر و امتحانش کن!   ـ پا را امتحان کرد خیلی کوتاه بود. گفتم: این پا به دردم نمی‌خورد قربان، خیلی کوتاس.

پای دیگری بیرون کشید؛ پایی سیاه و دراز و پشمالو. گفت: خب بگیر. ببین این چطوره!

نگاهش کردم و گفتم: سرگروهبان اینم خیلی بلنده به در من نمی‌خوره. این بار پای دیگری را بیرون آورد. پای خونینی که

معاون گروهبان از این حرفم عصبانی شد ناگهان کله‌اش را از تنش جدا کرد و روی میز گذاشت و گفت: نگاه کن، حتی من کله‌ام هم مال خودم نیست. در حالی که فردا مثل تو باید برم جبهه! بعد کله‌اش را برداشت و گذاشت سر جایش و با عصبانیت بیشتری ادامه داد: تو تنها پای راست نداری اما زورت می‌آید با ما بیای جبهه؟

من که این منظره‌ی وحشتناک را دیدم به حال معاون گروهبان افسوس خوردم. از رو رفته بودم و نمی دانستم چه بگویم، حرف‌های دوستانه و گلایه‌آمیز او واقعا در من اثر کرد.  ـ شما کردها همه‌تان اینطور هستید همیشه می‌خواهید خودتان را از ما عرب‌ها جدا کنید. از شنیدن حرف‌های او خجالت کشیدم و با خودم گفتم: زشته، مبادا بفهمه گم شدن پایم را بهانه کرده‌ام که جبهه نروم و یا یه وقت فکر کنه کردها ترسو هستند یا از جنگ می‌ترسن. گفتم: قربان، ناراحت نشین! از ناچاری دستم را به طرف پاها دراز کردم و گفتم: خب اشکال نداره یه پا بهم بدین!   ـ کدامش؟  ـ هر کدوم که باشه.

وقتی برگشتم خانه رفتم چمدان و کوله‌ام را بستم تا فردا صبح راهی جبهه بشوم. ناگهان متوجه شدم که پای راست گم شده ام برایم نامه‌ای فرستاده.

هول‌زده نامه را باز کردم. داشتم از خوشحالی پا در می‌آوردم. پای راست گم شده‌ام نوشته بود چند روز پیش پلیس توی بازار از او کارت شناسایی خواسته او هم که هیچ شناسنامه‌ای نداشته فراری قلمداد شده، گقته اند چون کرد است و فرار کرده، بی‌درنگ باید بفرستیمش جبهه. او هم خود را در بازار گم و گور کرده و همین طور بی‌وقفه تا بغداد دویده، آنجا هم شناسنامه‌ای جعلی جور کرده و به ترمینال (----) رفته و سوار مینی بوس شده و برگشته به اربیل.

پای راست گم شده‌ام با این نامه‌ی فوریش به راستی سراپای وجودم را به رعشه درآورد در شگفت بودم از این که پای راستم چگونه تک و تنها خودش را به اربیل رسانده.

در نامه‌اش با خطی خرچنگ قورباغه نوشته بود:  ـ خواهش می‌کنم برگرد: بی‌تو نمی‌توانم زندگی کنم، هرچه زودتر فرار کن و بیا هولیر! بعد اینجا یه فکری به حال خودمان می‌کنیم. می‌رویم ایران یا ترکیه، آنجا هم خودمان را به اروپا می‌رسانیم، بعد هم شاد و خوشبخت در اروپا زندگی می‌کنیم ... هر چه زودتر خودت را برسان ... بدون تو نمی‌توانم زندگی کنم ... این حرفا بعد از خواند نامه، توی کله‌ام می‌زد. عرق سرد روی تنم نشسته بود. توی اتاقم یه گوشه نشسته بودم و سرم را توی دستانم گرفتم، ده‌ها فکر جورواجور از ذهنم می‌گذشت.  ـ هرچه زودتر برگرد با هم می‌رویم اروپا ...

فکر کردم روح و روانم خیلی درب و داغون‌تر از آن است که بتوانم در بروم و جربزه‌ی رفتن به ترکیه و از آن‌جا راهی اروپا شدن را ندارم. با وجودی که بیست ونه سال داشتم حس می‌کردم زندگی و آینده‌ام در جنگ بیهوده و شوم به هدر رفته، اما ارزش دین را ندارد که به کار نافرجام و دردناک دیگری دست بزنم. پا شدم و رفتم روی صندلی نشستم، قلم و کاغذی دستم گرفتم و با دلی شکسته و حسرت زده و چشمانی پر از اشک شروع کردم به نوشتن نامه‌ای برای پای راستم:

ای پای دوست داشتنی، مرا ببخش، روحم بسیار خسته است. شاید خودت خوب بدانی که من از دست زندگی و آینده‌ی خودم فرار می‌کنم.

همیشه از دست خودم گریزانم. حس می‌کنم جسارت هیچ کاری را ندارم، دیگر نمی‌توانم از خوشی‌ها و زیبایی‌های زندگی لذتی ببرم. نه توی وطن، نه توی اروپا. من و نسل من جوان‌های بخت برگشته و بیچاره‌ای هستیم که قربانی روزگار خودمان شده‌ایم. قربانی جنگ و پلیدی‌های  حاصل از حماقت این حیواناتی که امروز فرمانروای ما شده‌اند. من خیلی خسته‌ام. خیلی خیلی خسته‌ام! تو هم اگر خواستی به اروپا بروی به سفرت ادامه بده. خدا پشت و پناهت امیدوارم موفق و پیروز باشی ...

                                                                                                                                                                                         داستانی کوتاه ازفرهاد پیربال


برچسب ها: فراری… ،